یک سال دیگر گذشت...
اما بی تو.....
امسالم با یادتو شروع کار شد....
یادت
اسمت
درابتدای سال
ویرانم کرد
حتی لبخند مصنوعی که برلب داشتم محو شد
یک سال دیگر هم بی تو گذشت
سال که بی تو خواب به چشم های قرمزم
نیامد
سالی که آرامبخش ها دوستی زیادی بامن داشتند
سالی که تنها درکوچه های شهر بایاد تو زیرباران قدم زدم
اما نه
حتی این قدم زدن هم
به آرامشم کمک نکرد
شبها وروزها بافکر تو
هرگز خواب به چشمانم
نیامد
واین تنهاییم را باور نمی کردم
ونمی توانم این تنهایی را
باورکنم
نیامدنت سنگ گداخته ایست بر
انبار غم دلم
بی تو تمام غمها سراغ از من میگیرند
بی تو تمام غمها به مهمانی اشک نیامدنت آمده اند
وبی تو چه سال پراز دردی را پشت سر گذاشتم
ولی حیف که می گویند
از اول آغاز کن
آخر تو نیستی چگونه از اول شروع کار کنم
از اول تو در طالع من بودی
چگونه از اول با طالع بی تو ابتدا کنم؟؟؟؟
بی تو نه از اول نه اصلا شروع کار نخواهم کرد
شاید همین روزها به پایان کار رسیدم
شاید......
برچسب:
نویسنده: سارا حکیمی